


در آغوشم تو بودي تا سحر مستانه مي خواندم
به دامانم نشستي تا فلق گل نامه مي خواندم
به قلبم نازنين لعلِ ، نکونامِ، پر از آشوب
تو بودي باوفاي مهربان! شب نامه مي خواندم
دل آرامي بدل بودي که از شوق وصال بي مثالت
مي خريدم عشوه و نازت، غزل با ناله مي خواندم
به ايامي که محبوبي نمودي بر دل تاريک و بي نورم
گل لعلم به دم هردم ترا پنهانه مي خواندم
تو آواي فرح بخشي به جان خسته ام بودي
کجا رفتي که بي رويت چنان ديوانه مي خواندم
شرار عشق شيرينت به جان آتش زده اينک
نما راهي در اين ظلمتکده، از نامه هايت نامه مي خواندم
چه شد مشتاق بد طالع، که ماندي يکه و تنها
خدايا داد دل از دلبران بستان، که من جانانه مي خواندم
نام: | |
ايميل: | |