شبي در راه دل محمل ببستم
تمام هستي ام را گل ببستم
چو فرهاد از سر و جانم گذشتم
که اندر پاي دلبر دل ببستم
* * * * * * * * *
هميشه دل به راه سر فدا بود
دلم در زير پا سر بر دعا بود
چو يکدم از دلم غفلت نمودم
سرم در زير و دل بر سر خدا بود
* * * * * * * * *
سحر تابي به زلفش بسته بودم
در آن تابم غزلها گفته بودم
چنان سر گرم و مست و رام بودم
که نا گه جان به پايش گشته بودم
* * * * * * * * *
دل آرامي به دل آرام جان بود
تمام هستي ام در دل نهان بود
در آن دم دلبرم دل از برم برد
که سر تا پا همه شعله زنان بود




دل بي دلبري دارم خدايا
سر بي سروري دارم خدايا
به شوق روزگاري بي تب و تاب
به سويت حسرتي دارم خدايا
دل ولگرد و پست و بي ادب چون
سبکسر بچه اي دارم خدايا
تنم خسته، دلم رفته، شبم تار
چه نا اهل دلي دارم خدايا
به عمرم حسرتي حاصل نمودم
هواي غفلتي دارم خدايا
به درگاه عزيزت من نيازم
که عمر رفته اي دارم خدايا
نمي دانم که اين قفل دل تار
به جرم فتنه اي دارم خدايا ؟
به شب هرشب دل رنجورم اي دوست
به دل ناگفته اي دارم خدايا
به شوق يک سحر پر ناله و سوز
هواي خلوتي دارم خدايا
به اميد نگاه نازنينت
دو چشمان تري دارم خدايا
بيا و دلبر يک دانه ام باش
که دل بي دلبري دارم خدايا
بيا و سرور کاشانه ام باش
که سر بي سروري دارم خدايا
بيا و مرهم زخم دلم باش
که دل پر زخمه اي دارم خدايا
بيا آبي به کام تشنه ام باش
که لب پر تشنه اي دارم خدايا
بيا و طاقت اين ناتوان باش
که جسم خسته اي دارم خدايا
بيا نوري به چشم تار من باش
که چشم بسته اي دارم خدايا
بيا ميل خودت در جان من باش
که فقل بسته اي دارم خدايا
بيا تنها نواي ناي من باش
نواي خسته اي دارم خدايا
بيا انديشه ام را بال و پر باش
که ذهن بسته اي دارم خدايا
بيا حاکم به جسم و جان من باش
که دل آشفته اي دارم خدايا
بيا اي نازنين پروردگارم
که شوق غمزه اي دارم خدايا
بيا تنها تو را خواهم حبيبا
توان قطره اي دارم خدايا
بيا يارب تو ربي و رحيمي
خدا دوردانه اي دارم خدايا




* * * * * * * * * * * * * * * * *
باز يک شنبه شد و توفيق رفيق راه که ساعتي را همنشين خواجه اهل راز باشم.
امروز از حافظ عزيز خواستم که شعري با حال و هواي معنوي بر من جاري شود تا شايد حکايتي باشد بر دلتنگي هاي هميشگي، و حسرت هاي پايان ناپذير از عمر بر باد رفته، گويي کنجشکک بي توان روح مرا با وادي سيمرغان کاري نيست. سه بيت پراکنده آمد که تقديم مي گردد و شعري را که صبح يکشنبه (28/ 5 /86 ) جاري گشته بعد از آن تقديم مي گردد.
الهي عمر شتابان در گذر است و من مانده ام در گرفتاري هاي بچه گانه روزگار، تو خود عنايتي کن تا پا از گل هاي تعلق و دل از هوس باز گيرم و در راه وصالت قدمي بردارم. به حق ماه عزيز شعبان و عزيز دوردانه نبي (ص ) سلطان عشق و معرفت.
* * * * * * * * * *
ساقي مهربان من منتظرم بيار مي
مطرب جان فزاي من بي خبرم بساز مي
دولت عشق و مستي ام باز نگشته همچنان
اي گل مشک بوي من پر شررم بدار مي
بي تاب و خمارم من در وادي خاموشي
انديشه سبزم کو از شوق نگار مي
* * * * * * * * * * * * * * *
دلم گرفته امشب تاب سفر ندارم
قلبم رميده ديگر عزم خطر ندارم
سر هاي بي گناهان بردار عشق محبوب
من پر گناهم اما از خود شرر ندارم
اي پادشاه خوبان کي از سفر بيايي
جور و جفا فرآوان ميل حذر ندارم
دستم به خون دل باز آلوده گشته اما
تاوان اين گناهم طاقت دگر ندارم
غارتگران دل با دام و کمان نشستند
اين راه پر خطر شد راهي به در ندارم
سر ناتوان و مغرور ، گوش از نصيحتم کر
دل خسته و شکسته ديگر خبر ندارم
ويرانه شد اميد و انديشه هاي نابم
با اين دل سبک سر قصد سفر ندارم
حق دل سياهم هجر است و بي وفايي
من ميل سازگاري با بي هنر ندارم
مشتاق و بي قرارم با نا مرادي دل
اما دگر هواي عشق و دلبر ندارم
ماه شيداي وفا پيدا شد
روي زيباي ادب رعنا شد
روز ميلاد اباالفضل العباس
شور و شادي به جهان برپا شد
ميلاد با برکت علمدار کربلا مبارک باد
ميلاد امام حسين(ع) بر تمامي دوستداران آن حضرت مبارک باد

منت خداي را که توفيق را رفيق راه نمود تا باز ساعتي را در جوار خواجه اهل راز، زبان غيب گوي جانهاي مشتاق، حافظ عزيز خلوتي دلخواسته اختيار کنيم و سنگ تيره دل را به نور تربتش روشن نموده، تلالو عشق و شوق را در گرد تربت پاکش به جان تشنه بي تاب بنوشانيم و سفره دل بر محرم اسرار غيب بگشائيم.
از کرامتش سپاسگزارم که غمکده جان به معبدش برديم، از شراب حضورش نوشيديم و سبکبال و دل آرام باز گشتيم.
سپاس بي کران پروردگار را که در ديار اين عزيز سکني گزيده ايم و از فيض حضورش بهره منديم.
اين هم تحفه امروز (21/5/86) حافظ عزيز ، تقديم به وجود عزيز شما
يا لطيف
محتاج يک نگاهم يارب عنايتي کن
مشتاق يک گناهم يارا کرامتي کن
هر شب به اميد سحر در آرزويت در تبم
وقت سحر يارب بيا ما را تفضلي کن
بس بي قراري ها که در ايام هجران مي کنم
وصلي رسان در کوي خود يارب محبتي کن
ياران همه رفتند و من تنها به جا ماندم هنوز
اي مهربان و با کرم، ربّا ، کرامتي کن
در وادي نامردمي افتاده ام غرق گناه
اي ياور بي ياوران، خوبا ، سخاوتي کن
عمري همه در غفلتم، نادان و در شور و شرم
محبوب و جانانم بيا لطفي به مانده اي کن
جانم حضور دائمت هر شب طلب از من کند
من ناتوان و عاجزم ربّم، هدايتي کن
در حسرت يک جرعه مي دارم به دل آهي چنان
اي ساقي مستان بيار جامي سقايتي کن
داني چرا من ناتوان و عاجزم در کوي تو
من تشنه ام، از جام خود يک لب ترم، دمي کن
اي عالمي مشتاق تو در مستي و شور و نوا
مشتاق و مهجورم خدا يک دم کرامتي کن

سلام، چندي پيش تصادفا به وبلاگ دلتنگي عزيز سري زدم که مطلب و شعر هاي سوزناکي داشت و يکي از شعر هايش با بيت اول شعر زير آغاز مي شد. در آن حال و هوا خواندن آن شعر برايم جالب و مغتنم بود روزهاي بعد شعري جاري گرديد که با همان بيت آغاز گرديد. بيت اول و يک مصرع ديگر که در گيومه قرار دارد از شعر همان وبلاگ مي باشد.
* * * * * * * * * * *
«صبر کن عشق زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو»
تازه در خانه دل جاي تو آرام گرفت
صبر کن دل زتو دلگير شود بعد برو
صبر کن مهر کمي پير شود بعد برو
يا دل از مه ر تو لبريز شود بعد برو
چشم از شوق تو جوشيد شبي
صبر کن چشم کمي خيس شود بعد برو
دامن اشک براه تو نشست
باش راه تو چمن گير شود بعد برو
يک نفر حسرت ديدار تو بر دل دارد
چهره بکشاي دلي سير شود بعد برو
شوق لبخند تو بر دل مانده است
خنده کن شوق فرا پيش شود بعد برو
من اگر گريه کنم قفل دعا مي شکند
«باش تا گريه به زنجير شود بعد برو»
اخم کن تا که دل بيچاره
باز در پاي تو تحقير شود بعد برو
خشم از سوي تو بر دل زهر است
مکث کن خشم تو شمشير شود بعد برو
يک دمي بر دل مشتاق نظر کن که دگر
ديده از شوق گوهر خيز شود بعد برو
غافل ز دل شکسته بوديم شکستيم
اندر پي دل بنفشه بوديم شکستيم
مرديم در اين غمکده بي سر و سامان
در پاي بهار دل نشسته بوديم شکستيم
روشن شده باز شمع شوقم
در ناز و نياز رفته بوديم شکستيم
خوش بود بهار و مطرب و مي
مستانه به انتظار خسته بوديم شکستيم
در نور رخ وجود مهتاب
گيسوي نگار بسته بوديم شکستيم
شوق لب يک نگار سر مست
در دل که خمار گشته بوديم شکستيم
يارب تو و آن لطف نگاهش
وصلي برسان، گسسته بوديم شکستيم
ميلاد مولود کعبه مبارک باد

اساس حکمت، مدارا کردن با مردم است . ( امام علي عليه السلام )
عشق چيست، دل کدام است. عاشقان در تب و تاب عاشقي مي سوزند، رسواي خاص و عام مي شوند، به جنون کشيده مي شوند. مطرود شده، کنج عزلت مي گزينند، از دانشگاه اخراج مي شوند، در کارشان شکست مي خورند، گرسنه مي مانند و...
اما باز بزرگان در طلب آنند؟!!!
حضرت مولا مي فرمايند: مردم دو گونه اند عده اي عشق دارند و عده اي ندارند. آنان که دارند برترند. آنان که عشق دارند خود دو گونه اند عده اي عشق مادي دارند و عده اي عشق معنوي، آنان که عشق معنوي دارند برترند.
شهريار مي گويد: براي درک عشق الهي هر انسان لااقل به يک تجربه عشق زميني نياز دارد تا بتواند عشق معنوي و حال و هواي آن را درک کند.
عده اي عشق را مقوله اي چشيدني مي دانند که در قالب حقير کلمات نمي کنجد و تعريفي جامع براي آن وجود ندارد.
اما عشق هر چه هست ويران مي کند، پريشان مي سازد، آتش به دامان مي زند، جان را به تب و تاب مي اندازد، انديشه ويران مي کند و ...
اي عشق ويران مي کني دل را پريشان مي کني
هم جسم و جان عاشقان مانند باران مي کني
اي حاکم مطلق به جان، ساز و نواي خاموشان
همواره در شور و نوا، افتان و خيزان مي کني
بلبل ز تو غوغا کند، گل را پريشان مي کند
بس آتشي در جان او، شعله به دامان مي کني
درد و دواي عاشقان نور رخ زيباي تو است
يک دم به دامان اينچنين انديشه پنهان مي کني
اي عالمي رسواي تو در مستي و لعل و لعب
فاني چرا هستي کني خاور بدامان مي کني
من بي قرار و سر خوشم در روزگار عاشقي
سر خوش ز تو بي تاب و تب اشکم بدامان مي کني
عالم همه کار عبث بي فيض پر معناي تو
جانم به قربان تو گر، اي عشق مهمان مي کني
راهي چنين دشوار شد بي قامت رعناي تو
اي ماه خوش سيماي من، ره را چراغان مي کني؟
محبوب من عشقم چنين انديشه ويران مي کند
مشتاق مهجورم چرا، اي دل پريشان مي کني
يا لطيف
نمي دان که آن دل مهربان يادم کند يا نه
شرار انگيز من با وعده اي شادم کند يا نه
خراب آباد دل کز مهر هم تسکين نمي يابد
لب و دستي شود پيدا که آرامم کند يا نه
صبا از من پيامي ده به آن صياد زيبايم
که تا جان در بدن باقي است دلشادم کند يا نه
من از ياد عزيز تو دمي غافل نيم اما
نمي دانم که دلدارم کمي يادم کند يا نه
به دل شوق رخ زيباي تو اي نازنين من
سرم مست صبوي عشق دامانم کند يا نه
کنون من بي قرارم از پي ات خوبم
ببين که خاطرات نازنين مستم کند يا نه
دلم اندر وصالت مي دود چون باد
نمي دانم صبا يادم کند يا نه
من و مشتاق در راهت فدا کرده سر و جاني
به اين مجنوني ام، شادم کند يا نه
اي کاش اندر زلف آن شمع طرب مي گشت دل
در پيچ و تاب زلف او تاب غزل مي بست دل
در آسمان آبي چشم خمارش تا سحر
صد ناي و ني بر جان و دل مي بافت دل
اي کاش هر شب اينچنين مستانه مي آمد نگارم
دستي بدستم مي نهاد، لب بر لبم مي دخت دل
زان وعده بي انتها هر شب ز جان آيد ندا
کان بي وفاي خوش صدا، از سوي ما بر بست دل
اي با وفا آخر چرا شوقي به جان انداختي
يک لحظه بودن با چو من ننگست دل؟
ميآيي آخر در برم، مي بيني در چشم ترم
ميل وصالت همچنان تازه است دل!
امروز (يکشنبه ۲۷ خرداد) در انديشه نحوه بيان مطلبي در کلاس بودم و در اين باره تامل مي کردم. گفتگويي ذهني پيش آمد و در اين حال يکي از شاگردان سوالي کرد فرصت نبود و سوال با موضوع بحث ارتباطي نداشت توضيح مختصري دادم و به او گفتم بيش از اين چيزي نمي توانم بگويم همين توضيح مختصر و سر بسته را داشته باشيد که فرصت و مکان توضيح نيست و...
در همين لحظه به ذهنم رسيد (من هيچ نگويم دگر از خويش بريدم) فکر کردم شعري ميخواهد جاري شود. بدون مقاومت صفحه سفيدي از دفترم را باز کردم و نوشتم، ذهنم زياد منحرف ميشد و به دنبال انديشه هاي قبليام ميرفت. آنچه آمد و نوشتم اين است:
من هيچ نگويم دگر از